My Vampire P35
P35
سها از لحظهای که هوسوک از پشت در اتاق رفت،
نفسش میلرزید.نه از ترس…از خشم.
درحالی که جیا هنوز توی شوک بود، سها آروم کیفش رو برداشت و گفت:من… باید یکم هوا بخورم.
جیا خسته:تنها نرو… الان شب شده…
سها حتی برنگشت نگاهش کنه.
– نمیترسم.
و رفت.
اما قصدش هواخوری نبود!سها از پلهها پایین دوید، از خوابگاه زد بیرون و مستقیمگوشیشروبرداشت.و یه شماره رو گرفت
– الو؟پلیس…ببخشید… یه چیز عجیب اینجا هست… دو نفر..یه موجودات عجیب تویدانشگاه…
اما قبل از اینکه جملهش کامل بشه—صدای خشخش چیزی پشتش پیچید.باد سردی رد شد.
و گوشی از دستش گرفته شد.سها برگشت.هیچکس نبود.
…اما صدایی پشت گردنش گفت:
– داشتی کجا زنگ میزدی؟(تلفن رو قطع کرده)
سها نفسش برید.آهسته عقب عقب رفت…
اما دومین صدا از پشت سرِ مخالفش اومد:
– تو… حماقت کردی،سها.
سها فهمید.بین اون دوتا مرد..گیر افتاده.
یونگی جلو اومد، آرام…ولی چشمهاش گرگوار قرمز شده بود.
– داشتی ما رو میفروختی؟
سها با لرز:
_من… من فقط… میخواستم جیا امن باشه… شما… شما طبیعی نیستین… شما—
هوسوک بدون اخم، خونسرد و بیرحم:جیا با ما امنتره تا با همهٔ دنیا.
یونگی یقه سها رو گرفت و بلندش کرد.
پاهای سها از زمین جدا شد.
– تو هیچ غلطی دربارهٔ جیا نمیکنی.نمیفروشیش.
نمیترسونیش…ازما دورش نمیکنی!
سها جیغ زد:
_شما مریضید!! دوتاتون! اون فقط یه انسانه!! ولش کنین!!
یونگی دستش رو محکمتر کرد.
– ما نمیخوایم از دستش بدیم.
هوسوک کنار گوش سها گفت:
– و هرکسی مانع ما بشه… میمیره!
بعد دستش رو گذاشت پشت سر سها…
و با یک فشار کوچک—تق…صدای استخوان گردن.
سها جیغ بلندی زد و روی زمین افتاد.ولی نکشتنش…این فقط شروع {شکنجه} بود.
⸻
✦ چند ساعت بعد…
سها داخل یکی از زیرزمینهای کوچیک محوطهٔ دانشگاه بود.نه با طناب بسته شده بود، نه دهنش بسته بود.اما نمیتونست تکون بخوره و حرف بزنه.بدنش از ضربههایی که یونگی زده بود کِز کرده بود…
هوسوک خم شد جلوش:این فقط یک هشدار بود.
اگر دوباره بخوای جیا رو از ما دور کنی…دلیلی برای زنده موندنت نمیذاریم.
سها با چشمای پر اشک:شما… شما هیولایید…
یونگی آروم روی صورتش دست کشید.نرمی لمسش با خشونت نگاهش تضاد عجیبی داشت.
– هیولا…؟شاید.
بعد خم شد تا سها مجبور بشه نگاهش کنه: _ولیعاشقیم.
هوسوک:و عشق ما کسی که سد راهمون بشه رو زنده نمیذاره!..
سها همونجا موند..شکسته...تحقیر شده ولی
زنده…اما فقط بهخاطر جیا!و همونجا..همون زیرزمینجایی بود که سها توی دلش قسم خورد:«منجیا رو از شما میگیرم. هرطور شده...و خودش رو نابود میکنم!»
⸻
سها از لحظهای که هوسوک از پشت در اتاق رفت،
نفسش میلرزید.نه از ترس…از خشم.
درحالی که جیا هنوز توی شوک بود، سها آروم کیفش رو برداشت و گفت:من… باید یکم هوا بخورم.
جیا خسته:تنها نرو… الان شب شده…
سها حتی برنگشت نگاهش کنه.
– نمیترسم.
و رفت.
اما قصدش هواخوری نبود!سها از پلهها پایین دوید، از خوابگاه زد بیرون و مستقیمگوشیشروبرداشت.و یه شماره رو گرفت
– الو؟پلیس…ببخشید… یه چیز عجیب اینجا هست… دو نفر..یه موجودات عجیب تویدانشگاه…
اما قبل از اینکه جملهش کامل بشه—صدای خشخش چیزی پشتش پیچید.باد سردی رد شد.
و گوشی از دستش گرفته شد.سها برگشت.هیچکس نبود.
…اما صدایی پشت گردنش گفت:
– داشتی کجا زنگ میزدی؟(تلفن رو قطع کرده)
سها نفسش برید.آهسته عقب عقب رفت…
اما دومین صدا از پشت سرِ مخالفش اومد:
– تو… حماقت کردی،سها.
سها فهمید.بین اون دوتا مرد..گیر افتاده.
یونگی جلو اومد، آرام…ولی چشمهاش گرگوار قرمز شده بود.
– داشتی ما رو میفروختی؟
سها با لرز:
_من… من فقط… میخواستم جیا امن باشه… شما… شما طبیعی نیستین… شما—
هوسوک بدون اخم، خونسرد و بیرحم:جیا با ما امنتره تا با همهٔ دنیا.
یونگی یقه سها رو گرفت و بلندش کرد.
پاهای سها از زمین جدا شد.
– تو هیچ غلطی دربارهٔ جیا نمیکنی.نمیفروشیش.
نمیترسونیش…ازما دورش نمیکنی!
سها جیغ زد:
_شما مریضید!! دوتاتون! اون فقط یه انسانه!! ولش کنین!!
یونگی دستش رو محکمتر کرد.
– ما نمیخوایم از دستش بدیم.
هوسوک کنار گوش سها گفت:
– و هرکسی مانع ما بشه… میمیره!
بعد دستش رو گذاشت پشت سر سها…
و با یک فشار کوچک—تق…صدای استخوان گردن.
سها جیغ بلندی زد و روی زمین افتاد.ولی نکشتنش…این فقط شروع {شکنجه} بود.
⸻
✦ چند ساعت بعد…
سها داخل یکی از زیرزمینهای کوچیک محوطهٔ دانشگاه بود.نه با طناب بسته شده بود، نه دهنش بسته بود.اما نمیتونست تکون بخوره و حرف بزنه.بدنش از ضربههایی که یونگی زده بود کِز کرده بود…
هوسوک خم شد جلوش:این فقط یک هشدار بود.
اگر دوباره بخوای جیا رو از ما دور کنی…دلیلی برای زنده موندنت نمیذاریم.
سها با چشمای پر اشک:شما… شما هیولایید…
یونگی آروم روی صورتش دست کشید.نرمی لمسش با خشونت نگاهش تضاد عجیبی داشت.
– هیولا…؟شاید.
بعد خم شد تا سها مجبور بشه نگاهش کنه: _ولیعاشقیم.
هوسوک:و عشق ما کسی که سد راهمون بشه رو زنده نمیذاره!..
سها همونجا موند..شکسته...تحقیر شده ولی
زنده…اما فقط بهخاطر جیا!و همونجا..همون زیرزمینجایی بود که سها توی دلش قسم خورد:«منجیا رو از شما میگیرم. هرطور شده...و خودش رو نابود میکنم!»
⸻
- ۴.۴k
- ۲۴ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط